|

بسم رب الشهدا و الصدیقین
پایگاه اینترنتی دلیرمردان با هدف بیان بخشی از زندگینامه وخاطرات شهدای
دفاع مقدس راه اندازی شد امید است این وبلاگ برای کاربران مفید واقع شود.
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن 1390 توسط احمدی
ایام فاطمیه "شهادت دخت نبی (ص) ، همسر ولایت حضرت صدیقه کبری ،
فاطمه زهرا ( سلام الله علیها ) " رو به همه تسلیت عرض میکنم.
نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391 توسط احمدی
سلام دوستان عزیزم حالتون خوبه؟
دلم برای همتون تنگ شده بود راستی جاتون خیلی خالی بود با بچه ها شبها
میرفتیم حرم خیلی با صفا بود برای همتون دعا کردم .راستی مطلب زیرو بخونید
خیلی قشنگه
...........................................................
اینجا کربلاست . صدای ما را از کنار علقمه می شنوید.
هم اینک نهری است شرمنده از نهر بودنش.
رودی است که بی صدا می خروشد تا صدای خروشش تشنه کامان کربلا را نیازارد.
شاید عطش را فراموشش کنند. اینجا بازوانی است به خون غلطیده که نشان پیروزی
را در سرانگشتانش می بینم . کمی آن سو تر قتلگاه است. بدنی می بینم بی سر ،
اما سرافراز و رگهایی که مهربانانه خاک تشنه را از خون خویش سیراب می کنند و
رود را باز هم شرمنده تر می بینم.اینجا کربلاست ، صدای ما را از کنار فرات می
شنوید.صدای ما را از شلمچه میشنوید. به یادماندنی ترین کربلاهایش کربلای چهار و
پنج هستند . همانهایی که "هفتاد و دو تن " های بسیاری را به خود دیدند.اینجا نبرد
نیزه و شمشیر نیست. اینجا ستیز تن و تانک است! قصه ی شبهای یلدای اینجا ،
حکایت سرها و نیزه هاست. روایت سرها و موشک هاست .اینجا سر حسین ها را با
خنجر نمی برند . اینجا هر سری را موشکی حواله می کنند . اینجا اسب ها بر بدن
زخم زخم و صدچاک شهدا نمی دوند. اینجا بر بدن ر شهیدی ردی از تانک هاست .
اینجا شلمچه است ، صدای ما را از جوار شهــــــــــدا می شنوید... !

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط احمدی
سلام به همه رهروان شهدا:
بعدش باید از همه عزیزان باید تشکر بکنم که قابل دونستن و لینکمون کردن
ایام رحلت پیامبر اومد......... یا زهرا
بازم بوی فاطمیه داره استشمام میشه....
سه روز بعد رحلت داره میاد...
یاد یه شعری افتادم
باغبان در باغ بود و باغ را آتش زدند.........................باغ را در پیش چشم لاله ها
آتش زدند هست و بود مرتضی یک لاله بود آن هم بسوخت .......یعنی آنکه هر چه بود
از مرتضی آتش زدندتوبه نامه زیرو بخونین خالی از لطف نیست.... منو که داغون کرد ،
شمارو نمیدونم.......
بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه
هستم....
واز......

ای دوستان برای یک دیگرتان آرزوی شهادت کنین
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط احمدی
سلام دوستان وهمسنگران عزیز حالتون خوبه؟ما نیستیم خوش میگذره؟ من
دیشب برگشتم اما وقت نکردم بیام سراغتون شرمنده ام
بچهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامن چیکار کنم که دیگه تا سال دیگه نمیتونم برم
جنوب ؟؟؟ خیلی دلم گرفته ای کاش من اونجا ها زندگی میکردم .اما یه دلخوشی
دارم اینه که شهدای گمنام تو شهرمون هستن میخوام دیگه از این به بعد هر
هفته اگه خدا بخواد برم پیششون نمیدونم چرا این سفر اخرم به اون مناطق دلمو
بد جور شکسته ؟؟؟!!!شاید بخاطر این باشه که حاجتمو ازشون گرفتم .بگم چی
بوده؟خودتون ببینید.

قرار اول تیر ماه خانوادگی بریم البته اگه خدا بخواد .فعلا که شهدا قبول کردن این
بار که رفتم بیشتر شهدارو درک میکردم بیشتر با چشم دلم میدیدمشون خیلی حس
قشنگی بود همونجا ازشون خواستم تا همه ی دوستانم رو به این حس زیبا گرفتار
کنه.میخوام براتون بگم از شلمچه ایی که بوی بهشت میداد.بویی که تا حالا نشنیده
وحس نکرده بودم از طلایی ای بگم که از قدم گذاشتن روی خاکش خجالت
میکشیدم شاید بخاطر حضور اون شهدایی که هنوز زیر خاک هستن یا از سختی
های فکه که یک کیلومتر راه برامون شده بود صد کیلومتر ما کجا اونهایی
که مسیرچهارده کیلومتری فکه رو با حداقل بیست کیلو بار طی میکردن خوش
بختانه این دفعه کاروانمونو صبح زود حرکت دادیم سمت شلمچه باورتون نمیشه صبح
جمعه بود احساس میکردم که بیشتر به امام زمان نزدیک شدم جاهمتون خالی برای
همه دعا کردم مخصوصا برای خوده روسیاهم که شرمندشم به خدا.ودر نهایت
از جایی براتون میگم که با فکر کردنه به اون جا قلم از جاش کنده میشه نمیدونم
چی براتون بنویسم عکسش رو بدون شرح براتون میزارم

شرمنده که بازهم سرتونو به درد اوردم.
التماس دعا 
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط احمدی
موضوع: فرازی از وصیت نامه شهیدان -
وصیت نامه شهید 12 ساله
ه
نه یکبار، بلکه چندبار باید این وصیتنامه را بخوانیم و یا به صدایش گوش دهیم تا
بفهمیم که چطور جبهه برای بعضیها دانشگاهی بود که حتی بدون گذراندن تحصیلات
مقدماتی، از آن فارغ التحصیل شدند و مدرک خود را از اباعبد ا..(ع) گرفتند.
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پرگشودن، پرستو شدن سال 1349 بود که در کرج
بدنیا آمد. در خانواده ای مذهبی؛ اما بیشتر از 12 سال نتوانست سنگینی تن
کوچکش را بر روح بزرگش تحمل کند و به اصرار، پدر و مادر خود را راضی کرد تا
سرانجام در دوازدهمین سال زندگیش ابدی شود. وصیتنامه اش را قبل از اعزام
مخفیانه در نواری ضبط کرد و در گوشه ای پنهان؛ که بعد از شهادتش بدست خانواده
اش رسید.
فرازهایی از وصیتنامه شهید 12 ساله، شهید رضا پناهی
بسم الله الرحمن الرحیم
مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی
عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه
ادامشو در ادامه ی مطلب بخونید حتما بخونید.
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط احمدی
موضوع: عملیات های دفاع مقدس -
سلام دوستان عزیز خسته نباشید
امروز خواستم اطلاعاتی در رابطه با عملیات ولفجر ۸رو براتون بنویسم.
نام عملیات: والفجر 8
رمز عملیات: یا فاطمه الزهرا (ع)
منطقه عملیات: جبهه جنوبی- فاو
زمان عملیات: 20/11/1364 تا 9/2/1365
نوع عملیات: گسترده
هدف: تصرف فاو و تهدید بصره از جنوب
فرماندهی عملیات: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
سازمان رزم عملیات: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
استعداد نیروهای درگیر خودی: 140 گردان پیاده، 16 گردان توپخانه
استعداد نیروهای درگیر دشمن: 126 گردان پیاده، 33 گردان زرهی، 23 گردان مكانیزه،
29 گردان كماندو، 20 گردان گارد جمهوری
تلفات عراق: 50000 كشته یا زخمی، 2105 اسیر
خسارات عراق: انهدام 39 هواپیما، 5 هلیكوپتر، 540 تانك و نفربر، 150 قبضه توپ
صحرایی، 55 توپ پدافند هوایی، 5 دستگاه مهندسی، 250خودرو، 2 ناوچه
موشكاندازغنائم: 95 دستگاه تانك و نفربر، 20 قبضه توپ، 120 قبضه توپ پدافند
هوایی، 30دستگاه مهندسی، 180 خودرو
نتایج:
- آزادسازی و تصرف 940 كیلومترمربع از سرزمینهای ایران و عراق
- تصرف شهر بندری و مهم فاو- انهدام وسیع نیرو و تجهیزات دشمن
- تسلط بر اروندرود- انسداد راه عراق به خلیجفارس
- هممرز شدن با كوی
بقیه در ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط احمدی
نامه دختر شهید به پدرشهیدش
شهید سید مجتبی علمدار، 11دی ماه 1345 در شهرستان ساری متولد شد. ایشان در سن 17 سالگی به عضویت بسیج درآمد و در اواخر سال 1362 به كردستان رفت. سید مجتبی برای اولین بار در عملیات كربلای یك شركت كرد و مدتی پس از آن وارد گردان مسلمبن عقیل در لشكر 25 كربلا شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. او در عملیات كربلای 4 و 5 نیز حضور داشت، در كربلای 8 مجروح شد و مدتی بعد به جبهه بازگشت و در عملیات كربلای 10 در جبهه شمالی محور سلیمانیه - ماووت شركت نمود. سید مجتبی علمدار در سال 1366 مسئولیت فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلمبن عقیل - از گردانهای خطشكن لشكر 25 كربلا - را بهعهده گرفت و در عملیات والفجر10 نقشآفرینی مؤثری داشت. شهید علمدار در سه راهی خرمال، سید صادق، دوجیله در منطقه كردستان عراق رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بهشدت مجروح شد. سید مجتبی در دیماه 1364، در عملیات والفجر 8، به شدت شیمیایی شد. شهید علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشكر 25 كربلا در ساری مشغول خدمت شد و علاوه بر این مسئولیت در واحد تربیت بدنی لشكر بهعنوان عضو اصلی هیأت رهروان حضرت امام(ره) هم انتخاب شد. حاج سید مجتبی علمدار كه مداح اهل بیت علیهم السّلام هم بود سرانجام در اوایل دی سال 1375 به دلیل جراحت شیمیایی روانه بیمارستان شد و بعد از یك هفته بیهوشی كامل هنگام اذان مغرب روز 11 دی به شهادت رسید.

اگر دوست دارید نامه ی دختر این شهید عزیز رو بخونید به ادامه ی مطلب برید.
راستی تا یادم نرفته بگم که امروز سالروز تولد جاویدالاثر حاج احمد متوسلیانه
آذرخش مهاجر، پنجاه و نه ساله شدی؛ اما ببخش که جشن تولدت در سالهای اسارت فراموشمان شد؛ فرمانده اسطوره قوای محمدرسولالله(ص)، تولدت مبارک!
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 توسط احمدی
موضوع: امتدادر اه شهدا معجزات شهدا -

خدایا گناهانی را که از این بنده ی رو سیاه سر زده ببخش می دانستم و گناه کردم حرف زدم ولی خودم عمل نکردم دیگران را به راه راست هدایت کردم ولی خودم راه خلاف رفتم بدی دوستم را خواستم و حسادت کردم ؛ تهمت زدم ؛ غیبت کردم ؛ دروغ گفتم ؛ کار برای خودم کردم و خدا را فراموش کردم و در کارهایم خدارا در نظر نگرفتم از اینکه به پدر و مادرم احترام نگذاشته ام و حق الناس را ادا نکردم و حرف حق را گفتم و لی عملی نکردم و غرور داشتم ؛ تکبر داشتم ؛ خودم را از دیگران بالاتر می دانستم و به یاد فقیران نبودم و در موقع غذا خوردن به یاد گرسنگان نبودم و در بستر گرم خوابیدم و فراموش کردم کسانی را که در بیابانها می خوابند و به زیردستانم زور گفتم چنانچه باید از ولایت اطاعت کنم نکردم دوستان شهیدم را فراموش کردم و راه آنها را نرفتم به سراغ جانبازان و مجروهین نرفتم و دلبسته ی دنیا بودم و جنگ را فراموش کردم ؛ از اینکه به ناموس دیگران تجاوز کردند و من بفکر زندگی خودم بودم ؛ مسائل دینی را انجام ندادم ، نماز نخواندم ، روزه نگرفتم ، بلند بلند خندیدم و آخرت را فراموش کردم ؛ از بیت المال محافظت نکردم ، دیژران را مسخره کردم در حالی که خودم از همه مسخره تر بودم ؛ از اینکه چشمهایم گناه کرد و زبانم به سخن خوب باز نشد و پاهایم راه انحراف رفت . خدایا یه خاطر همه ی این گناهانم مرا ببخش.....
برچسب ها: مناجات نامه ی شهید چیت سازیان،
نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 توسط احمدی
موضوع: امتدادر اه شهدا معجزات شهدا -

آشنایی با مصطفی بالاخره یک روز همراه یکی از دوستانم که قصد داشت برود موسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفی کردند به آقایی وگفتند ایشان دکتر چمران هستند. مصطفی لبخند به لبش داشت و من خیلی جا خوردم. فکر می کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می ترسند باید آدم قسی ای باشد، حتی می ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش باعث غافلگیری ام شد. دوستم مرا معرفی کرد و مصطفی با تواضعی خاص گفت: "شمایید؟ من خیلی سراغ شما را گرفتم، زودتر از این ها منتظرتان بودم."مثل آدمی که مرا از مدت ها قبل می شناخته حرف می زد، عجیب بود. به دوستم گفتم: "مطمئنی دکتر چمران این است؟" مطمئن بود.
مصطف تقویمی آورد مثل همان که چند هفته قبل سید غروی به من داده بود. نگاه کردم و گفتم: "من این را دیده ام." مصطفی گفت:" همه تابلو ها را دیده اید؟ از کدام بیشتر خوشتان آمد؟" گفتم:" شمع. شمع مرا خیلی متاثر کرد." توجه او سخت جلب شد و با تاکید پرسید:"شمع ؟ چرا شمع ؟" من خود به خود گریه کردم، اشکم ریخت. گفتم:"نمی دانم. این شمع، این نور، انگار در وجود من هست، من فکر نمی کردم کسی بتواند معنای شمع و از خود گذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد." مصطفی گفت:" من هم فکر نمی کردم یک دختر لبنانی بتواند شمع و معنایش را به این خوبی درک کند."
پرسیدم:" این را کی کشیده؟ من خیلی دوست دارم ببینمش، آشنا شوم." مصطفی گفت:"من."
بیش تر از لحظه ای که چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب کردم " شما! شما کشیده اید؟" مصطفی گفت:" بله، من کشیده ام." گفتم:"شما که در جنگ و خون زندگی می کنید، مگر می شود؟ فکر نمی کنم شما بتوانید این قدر احساس داشته باشید."
بعد اتفاق عجیب تری افتاد. مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته های من. گفت:" هرچه نوشته اید خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز کرده ام." و اشکش سرازیر شد. این اولین دیدار ما بود و سخت زیبا بود.
بار دوم که دیدمش برای کار در موسسه آمادگی کامل داشتم. کم کم آشنایی ما شروع شد. من خیلی جا ها با مصطفی بودم، در موسسه کنار بچه ها، در شهر های مختلف و یکی دو بار در جبهه. برایم همه کارهایش گیرا و آموزنده بود بی آنکه خود او عمدی داشته باشد.
غاده با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بود. حجاب درستی نداشت اما دوست داشت جور دیگری باشد، دوست داشت چیز دیگری ببیند غیر از این بریز و بپاش ها و تجمل ها.... او از این خانه که یک اتاق بیشتر نیست و درش به روی همه باز است خوشش می آید. بچه ها می توانند هر ساعتی که بخواهند بیایند تو، بنشینند روی زمین و با مدیرشان حرف بزنند. مصطفی از خود او هم در این اتاق پذیرایی کرد و غاده چقدر جا خورد وقتی فهمید باید کفش هایش را بکند و بشیند روی زمین! به نظرش مصطفی یک شاهکار بود؛ غافلگیر کننده و جذاب. یادم هست در یکی از سفر هایی که به روستا ها می رفت همراهش بودم. داخل ماشین هدیه ای به من داد. اولین هدیه اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم. خیلی خوشحال شدم و همانجا بازش کردم دیدم روسری است؛ یک روسری قرمز با گل های درشت. من جا خوردم، اما او لبخند زد و به شیرینی گفت:" بچه ها دوست دارند شما را با روسری ببینند." از آن وقت روسری گذاشتم و مانده. من می دانستم بچه ها به مصطفی حمله می کنند که چرا شما خانمی را که حجاب ندارد می آوری موسسه، اما برایم عجیب بود که مصطفی خیلی سعی می کرد (خودم متوجه می شدم) مرا به بچه ها نزدیک کند. می گفت:" ایشان خیلی خوبند. این طور که شما فکر می کنید نیست. به خاطر شما می آیند موسسه و می خواهند از شما یاد بگیرند. ان شا الله خودمان به ش یاد می دهیم." نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوامش آن چنانی اند. این ها خیلی روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد. نه ماه.... نه ماه زیبا و بعد ازداج کردیم. البته ازدواج ما به مشکلات سختی برخورد. برچسب ها: چمران به روایت همسر شهید،
نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 توسط احمدی
موضوع: امتدادر اه شهدا معجزات شهدا -

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم . پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است . کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا کسی نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید...
چرا وقتی که گفتیم : یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد چرا وقتی گفتند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند.
چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است شاید ما نیز از تاولهای بدنشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم . شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !! ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم . آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد. یادتان هست که به دختران این کشور گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم . آیا دختران ما امانت دار خوبی بودند و خونتان را فرش راه رهگذران نکردند . یادتان هست هنگامی که گفتید : رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت .
رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم . جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند. رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود. دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند. عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم . راست گفته اند : که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم . آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید , ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم و پای صحبت مادر سه شهید محمدزاده بنشینیم , تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این عرصه است . امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند. کسانی دم از شهادت می زنند که با شنیدن صدای آژیر تا کفشهایشان زرد می شود ولی در میدان عمل جز سکوت چیزی از آنها نمی بینی .
نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین 1391 توسط احمدی
هیچکس گمان هم نمیکرد این جوان بیست ساله که مشغول بازی با کودکان است،
دقایقی بعد زمین را در زیر پای سربازان اشغالگر خواهد لرزاند
و آنجا را به جهنمی برای نیروهای دشمن تبدیل خواهد کرد.
به ادامه مطلب بروید...
نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 توسط احمدی
شهید سیدهاشم حسینی

شب جمعه بود که مراسم چهلم شهید در روستا برگزار می شد و ما داخل مسجد نشسته بودیم و دعای کمیل می خواندیم فردی خبر آورد که در مزار شهدا نوری دیده می شود. به خانة خالة شهید که مشرف به مزار شهدا است رفتیم. دیدیم سه تا نور از سمت، مزار شهدا بلند شده است که یک نور به اول قبرستان و یک نور به آخر قبرستان و یک نور در جای خودش ثابت مانده است. کم کم آن سه نور به نزدیک هم آمدند و در کنار قبرستان به هم پیوستند درست همانند نور چراغ گنبد حضرت رضا (ع) روستا را بقدری روشن کرده بود که یک نفر اگر سوزنی را گم می کرد می توانست پیدا کند. اینها به هوا پرتاب می شد. سه تا، شش تا می شد و زمانیکه به زمین می آمد باز سه نور می شد، عدهای تعجب کرده بودند و تا فاصله چند متری نور رفته بودند و جرأت نکردند به آن نزدیک شوند و زنها هم گریه می کردند و گریه زنها باعث شده که نور کم نور شده و به قبور شهدا برگشت و اینجا فهمیدیم که راه شهدا، راه انبیاء بوده است انقلاب ما یک انقلاب واقعی و انقلابی است که انشاءالله بدست آقا امام زمان سپرده خواهد شد.
گوینده :علی حسینی
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 توسط احمدی
موضوع: فرازی از وصیت نامه شهیدان -

بسمه تعالی
این وصیتنامه را در حالی می نویسم که فردایش عازم سنندج هستم با توجه به اینکه چندین بار در عملیات شرکت کرده بودم و ضرورت نوشتن وصیت نامه را حس کرده بودم ولی هم فرصت نداشتم و هم اهمیت نمیدادم ولی نمیدانم چرا حس کردم که صرفا اگر ننویسم گناهی مرتکب شده ام لذا بدینوسیله وصیت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا می نویسم :
با توجه به اینکه حدودا شش سال است وارد مبارزات سیاسی و نظامی شده ام و به همین خاطر نسبت به خانواده ام رسیدگی نکرده ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همین وضع همیشه احساس ناراحتی میکردم و هیچ وقت هم نتوانستم خود را قانع کنم که مسئولیت را رها کنم و بدینوسیله از همه آنها معذرت میخواهم و طلب بخشش دارم از حقی که به گردن من داشته اند
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 توسط احمدی
موضوع: خاطرات تفحص پیکر شهیدان دفاع مقدس ٫،٫، -
در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آنها را زنده زنده دفن کرده بودند. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدنهایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید چون اصلاً سابقه نداشت بعد از 25 – 30 سال اینگونه جنازهها سالم باشند
67 سانت از رودههایش نبود و شیمیایی بود؛ از 6 سال سختی جراحیهایش در خارج میگفت و میگفت با همین دستهای خودش 250 شهید را از زیر خاک بیرون آورده و همین قدر که دعای پدر و مادر شهدا پشتش هست، برای آخرتش کفایت میکند و هیچ اجر دیگری حتی از جبههاش هم نمیخواهد. آقای موسوی مسئول گروه تفحص منطقه شلمچه در گفتوگویی دوستانه، خاطراتش را روایت میکند:
* بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما
بچههای تفحص دنبال 3 شهید بودند که بعد از یک هفته جستجو آنها را پیدا کردیم؛ داخل پارچههای سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند؛ به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان شناسایی شدهاند. مادری آمده بود و طوری ناله میزد که تا به حال در عمر 46 سالهام ندیده بودم؛ دخترش میگفت «مادرم از 25 سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین طور است»؛ ناگهان رفت داخل اتاق، مقابل 3 شهید ایستاد؛ به بچهها گفتم «با ایشان کاری نداشته باشید» تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد؛ به بچهها گفتم «بگذارید ببرد».
هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت 3 شهید نداشتیم؛ برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او به صحبت کردن؛ دلتنگیهای 25 سالهاش را به او گفت؛ از تنهاییهای خودش؛ از اینکه پدرش فوت کرده؛ خواهر و برادرانش ازدواج کردند و از اینکه چه سختیهایی که نکشیدند و اینکه که شما را به ما میخواستند، بفروشند به یک میلیون و دو میلیون تومان. میآمدند به ما میگفتند ماشین میخواهید، خانه میخواهید یا زمین.
این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم».
صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت؛ زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم. پلاکش را در قفسه سینهاش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم دیدیم مادر درست گفته بود.
این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم». صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت
* شهدایی که در فاضلاب انداخته شده بودند
در یکی از زندانهای عراق، دو شهید را در فاضلاب زندان پیدا کردیم که یا در اثر بیماری یا جراحت یا شکنجه به شهادت رسیده بودند. آنها را بدون آنکه تحویل صلیب سرخ داده شوند شبانه تحویل یکی از ستادهایشان داده بودند که در فاضلاب همان زندان رها کرده بودند.
* شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند
در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آنها را زنده زنده دفن کرده بودند. 5 نفر دیگر از شهدا را مثل دوستانشان نبسته بودند، در گودالی دیگر که زنده به گور کرده بودند، پیدا کردیم. این شهدا بند انگشت نداشتند. زمانی که خاک به روی آنها ریخته میشد برای اینکه بتوانند از گودال بیرون بیایند آنقدر چنگ به گودال انداخته بودند که ناخنهایشان جدا شده بود. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدنهایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید و اصلاً سابقه نداشته که بعد از 25 – 30 سال این گونه جنازهها سالم باشند.
اینها به نحوی شهدا را زنده به گور میکردند که بعد از پیدا شدن موجب شوکه شدن مردم ایران شود، در کنار دیوارهای زندان، مناطق باتلاقی و...
* طریقه پیدا شدن 25 شهید
بعد از یک ماه تلاش بیثمر، گروه تفحص، یکی از بچههای تفحص که سید هم هست گوشهای نشسته بود زار زار گریه میکرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.
بعد از یک ماه تلاش بیثمر، گروه تفحص، یکی از بچههای تفحص که سید هم هست گوشهای نشسته بود زار زار گریه میکرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.
سالم بودن بدن این شهیدان حامل پیامی برای جامعه و جوانهای ما است و بنده عاجزم از بیان آن؛ شما باید به اهل آن مراجعه کنید و گمان نکنید با یک یا 2 سال به دست میآید، نه! رازش دست امام زمان (عج) است.
جبهه، عالمی داشت؛ آمدن اسرا، دنیایی بود، پیدا کردن شهدا هم عالمی دارد و همه به لطف خدا، فاطمه زهرا(س)، امام حسین(ع) و امام زمان(عج).
* در مقابل شهدا ساکت نمانیم
جبهه رفتن وظیفه هر مسلمانی بود اما امروز دنبال رو راه شهدا بودن مهم است. این هنر است، این راه امام است و متأسفانه هنوز برخی سرشان در لاک خودشان است؛ اگر جوانی بفهمد برادر، عمو، دایی و همسایهاش چگونه به جبهه رفته، چطوری شهید شده و چگونه پیکرش پیدا شده، پدر و مادر شهید در نبودنش چه خون دلی خوردهاند، آن جوان اصلاح میشود اما در صورتی که این مسایل گفته نشود یا گفتهها کم باشد و خوب منتقل نشود آرام آرام به فراموشی سپرده میشود؛ لذا باید مراقب باشیم مصداق صحبتهای شهید باکری نشویم.
نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 توسط احمدی
موضوع: خاطرات شنیدنی از جنگ تحمیلی -
مهدی نیز در میان نیزارها میگشت. او دید که داخل موانع و در ساحل اروند غوغایی برپاست. جسم بیجان 8 نفر از غواصان داخل موانع در کنار هم افتاده بود. مهدی به سوی خورشیدیها رفت و کریم وفا را دید. کریم با اصابت گلوله، طوری پرت شده بود که...
کم کم خورشید در آسمان فاو ظاهر شد؛ اما آن چه را که خورشید میدید، باور کردنی نبود. به جای عراقیها، بسیجیان در منطقه حضور داشتند و نبرد سختی درگرفته بود. نیروهای پیاده خط مقدم جبهه را به جلوی شهر فاو کشانده بودند و غواصها، در کنار اروند، به دنبال دوستان خود میگشتند.
مهدی نیز در میان نیزارها میگشت. او دید که داخل موانع و در ساحل اروند غوغایی برپاست. جسم بیجان 8 نفر از غواصان داخل موانع در کنار هم افتاده بود. مهدی به سوی خورشیدیها رفت و کریم وفا را دید. کریم با اصابت گلوله، طوری پرت شده بود که سرش در خورشیدی فرو رفته و ایستاده به شهادت رسیده بود. مهدی و دوستانش شروع به جمعآوری شهدا کردند. وقتی همهی شهدا را از لابهلای موانع بیرون کشیدند، خورشید به اوج آسمان رسیده بود...
ساعت 9 صبح - 21 بهمن 1364 - محور چپ عملیات تا شهر فاو، یعنی منطقهی راس البیشه سقوط کرد و به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد. روز اول عملیات به غروب نزدیک شد، در حالی که عراقیها به علت غافلگیری، عدم اطلاع دقیق از وضعیت موجود و هم چنین ابری بودن هوا مهلت عکسالعمل زمینی و هوایی پیدا نکردند. آن روز غروب، فرماندهان عراقی تنها راه چاره را تسلیم در مقابل بسیجیان دیدند.
در ساحل خورعبدالله، مجاور پایگاه موشکی دشمن رو به روی جزیرهی بوبیان کویت، قایقها دیده شدند. آنها برای بردن فرماندهان، امکانات و وسایل جاسوسی و تجهیزات مربوط به سکوهای پرتاب موشک و رادارهای نظامی تلاش میکردند. تا غروب این روز 950 اسیر عراقی به عقب تخلیه شدند و این آمار به سرعت در حال افزایش بود. هم زمان با فرا رسیدن شب، تیپ 16 زرهی از لشکر 6 عراق از محور جادهی استراتژیک بصره و تیپ کماندویی سپاه هفتم از محور جادهی البحار روانهی منطقهی فاو شدند. بسیجیان خسته از یک شب و روز جنگ تن به تن مشغول استراحت شدند؛ اما هنوز در آرامش فرو نرفته بودند که جنگی دیگر درگرفت. رزمندگان به مقابله با این دو تیپ برخاستند و سرانجام هر دو تیپ عراقی با گذاشتن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی شدند. با همت و تلاش فرماندهان لشکر، از جمله حاج حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسین (ع) اسکلههای مورد نیاز در ساحل خودی برپا شد. به همین علت، امکانات مهندسی، تدارکاتی و تسلیحاتی به طرف فاو سرازیر شدند.
شب دوم عملیات از راه رسید. حال نوبت جهادگران مهندسی بود که هنر خود را به نمایش بگذارند. شب دوم، سرآغاز جنگ مهندسی بود. بسیجیان، جهادگران بیادعا را به نظاره نشستند. در میان رانندگان لودر و بلدوزر، برخی نوجوان و جوان به چشم میآمدند که با مهارت و چابکی مشغول کار بودند.مسؤول مهندسی در محور شمال منطقهی عملیاتی سرگرم هدایت امکانات مهندسی شد. سرانجام او از چند ناحیه مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. او را در حالتی که از فرط خستگی و تشنگی در حال بیهوش شدن بود، به عقب منتقل کردند اما روز بعد جهادگردان او را دیدند که با دستی گچ گرفته و اعضایی باندپیچی شده، به منطقه برگشت
شب دوم عملیات از راه رسید. حال نوبت جهادگران مهندسی بود که هنر خود را به نمایش بگذارند. شب دوم، سرآغاز جنگ مهندسی بود. بسیجیان، جهادگران بیادعا را به نظاره نشستند. در میان رانندگان لودر و بلدوزر، برخی نوجوان و جوان به چشم میآمدند که با مهارت و چابکی مشغول کار بودند.
مسؤول مهندسی در محور شمال منطقهی عملیاتی سرگرم هدایت امکانات مهندسی شد. سرانجام او از چند ناحیه مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. او را در حالتی که از فرط خستگی و تشنگی در حال بیهوش شدن بود، به عقب منتقل کردند اما روز بعد جهادگردان او را دیدند که با دستی گچ گرفته و اعضایی باندپیچی شده، به منطقه برگشته[1] .
تیم تخریب از ابتدای شب با مینهای مختلف حرکت کردند. آنها سینه خیز تا نزدیکی محل استقرار تانکها و نفرات دشمن در جادهی البحار جلو رفتند و مینهای همراه خود را در حاشیهی جاده کار گذاشتند. گروه دیگری از بچههای تخریب لشکر 5 نصر، برای تخریب و شکاف در جادهی آسفالتهی فاو- البحار مشغول کار شدند. آنها تلاش کردند تا پس از کار گذاشتن مواد منفجره در جاده، آن قسمت را از بین ببرند؛ به این ترتیب امکان تردد خودرو، تانک و نفربرهای دشمن به سمت بسیجیان از بین میرفت.
یکی از فرماندهان عملیات در خاطرات خود میگوید:
«به شریف مطوری گفتم سریع حرکت کنیم و آخرین حد خطوط خودمان را شناسایی کنیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود. نیروها داشتند میجنگیدند. تیرهای برق کنار جاده، توجهم را جلب کردند. دیدم برای دیدهبانی مناسب هستند.
یک دستگاه دوربین 20*120 پیدا کردم و برگشتم به آخرین نقطهای که بچهها بودند. بالای یکی از تیرهای برق، دوربین را مستقر کردم. به شریف مطوری گفتم: میروی بالا. با خودت پتو یا چیز دیگری هم نمیبری. فقط یک تخته میبری و آنجا مینشینی و دوربین را مستقر میکنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم بشود یک شیء بالای دکل است و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیش روی میکنیم، تو تا عمق دو الی سه کیلومتری دشمن را دید داشته باشی.
شریف مطوری، صبحها قبل از روشن شدن هوا میرفت بالای دکل و شبها با تاریکی هوا برمیگشت پایین. او تمام کارهای شخصیاش، مانند خواندن نماز را به سختی و با مشقت انجام میداد. شریف مطوری مواضع عراقیها را بررسی میکرد؛ سپس اطلاعات دقیقی به فرمانده خود میداد. تحرکات عراقیها توسط شریف مطوری گزارش میشد و بسیجیان با این اطلاعات عراقیها را ناکام میگذاشتند. کار به جایی رسید که حتی یکی دو پاتک آنها هم ناکام ماند. عراقیها مستاصل شده بودند که چرا با پاتک کاری از پیش نمیبرند.
بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقیها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانیها تعدادی از دکلها را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکنند.عراقیها که متوجه دیدبان ایرانیها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید[2] .
بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقیها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانیها تعدادی از دکلها را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکنند.عراقیها که متوجه دیدبان ایرانیها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید
صبح روز دوم عملیات از راه رسید. با روشن شدن هوا، معلوم شد که عراقیها نیروهای جدیدی در جادهی البحار - بصره، جاده استراتژیک فاو - بصره و جاده فاو - امالقصر مستقر کردهاند. آنها مشغول آمادهسازی یگانهای خود برای اجرای پاتک شدند.
ساعت 7 و 15 دقیقهی صبح با صدای انفجار بمبهای هواپیمای عراقی همه داخل سنگرها، پناه گرفتند. از این لحظه به بعد هر 5 دقیقه یک بار هواپیمای دشمن منطقه را بمباران میکرد.هر چند که حملات هواپیماها از ارتفاع بالا و بیهدف بود.
خبر موفقیتهای بسیجیان به سرعت در تمام دنیا پیچید. خبرگزاری رویترز اعلام کرد: حملهی ایران به فاو، نیروهای این کشور را به 40 کیلومتری مرز کویت که یکی از حامیان اصلی عراق در جنگ بود، رسانده است.
تلویزیون دولتی ایتالیا در بخش اخبار نیمروزی خبر آغاز حملهی نیروهای ایرانی را پخش کرد. این کانال تلویزیونی اعلام کرد: برای اولین بار در مدت 5 سال از آغاز جنگ میان ایران و عراق است که ایرانیها موفق شدهاند از شط العرب، محل تلاقی دو رود بزرگ دجله و فرات در خاک عراق عبور نمایند.
ادامه دارد...
منبع : برگرفته از کتاب اروند
نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390 توسط احمدی
(تعداد کل صفحات:6)
1
2
3
4
5
6 |